مهماني بزرگ
چند روز بود كه مامانم در تدارك تهيه لباس براي من بود ميخواستم بگم مامان آخه من انقدر لباس دارم ،ديگه لباس نميخوام كه فهميدم نه مثل اينكه خبرهاي جديديه ،آخرش هم مامان جونم برام لباس خريدش (چون مامان نميتونه به راحتي لباس انتخاب كنه )
خلاصه لباس جديدها را تنم كردن ورفتيم يكجاي شلوغ ،خيلي شلوغ كه به خاطر حفظ موازين اخلاقي از گفتن جزييات معذورم.........

اولش كلي از ديدن شلوغي فقط تعجب كرده بودم وبه قول مامان رفته بودم رو silent و همه كلي بامن عكس گرفتن ، بعد هم رفتم پيش باباجون تو مردونه اونجا هم همه با من بازي كردن و بعد دوباره رفتم پيش مامان ودر حالي كه همچنان سر و صدا زياد بود من ديگه خسته شدم و ناگهان........
.
.
.
.
به يك خواب عميق فرو رفتم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



مهماني بزرگ
